
یاد ان روز که در دفترشطرنج دلت شاه عشق بودم با کیش رخت مات شدم
اینم پروفایلم
http://pesaretanha.blogfa.com/profile
عاشقان
تقدیم به اونی که کنارم نیست ولی بودنش به من شوق زیستن می دهد
ارسال شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 12:4
گفتی: به نظر تو دوست داشتن بهتره يا عاشق شدن؟ گفتم: دوست داشتن... گفتی: مگه ميشه همه ادما دلشون مي خواد عاشق بشند. گفتم:اون كس كه عاشقه مثل كسي ميمونه كه داره تو دريا غرق ميشه ولي اوني كه دوست داره مثل اين ميمونه كه داره تو همون دريا شنا ميكنه و از شنا كردنشم لذت مي بره. تو چشمام نگاه كردی و گفتی: تو چي تو عاشقه مني يا منو دوست داري؟ خيلي اروم گفتم: من خيلي وقته غرق شدم
.jpg)
نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 11:54
به خاطر روی زیبای توست
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم توست
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه توست
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک توست
که پاکی باران را درک نمی کنم
به خاطر عشق بی ریای توست
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین توست
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود توست
فقط به خاطر تو

نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 14:39
هیچ وقت از یاد نمی برمت
در گوشه ای سرد و تاریک به انتظار مینشینم
تا دوباره برگردی و دستانم را در دستان پر مهرت جای دهم
مینشینم تا مرحمی برای قلب زخمی ام باش...
مینشینم که این انتظار حتی تا زمان مرگ هم زیباست....

به خاطر حرفه زیبایی که یکی از دوستان زد وبلگمو باز میکنم...
به قول اون دوستمون این کار تنها راه حرف زدن باهاشه
که شاید اینجوری درد کمتری بکشم....![]()
نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 0:55
امروز هم مثل عادت روزانه،
قلم بر دست گرفته ام
و میخواهم احساس مرده ام را
بر روی این کاغذ بی جان تر از دلم
بنویسم،
اما هر چه می اندیشم
نمیتوانم حتی کلمه ای سرد
که نشان از دل تنهای من است
بیافرینم،
نمیدانم اینبار از کجا باید شروع کنم،
چه باید بنویسم ،
از چه بنویسم، وقتی که میدانم
تمام آرزوهایم یک شبه بر باد خواهند رفت،
از چه بنویسم، وقتی که میدانم
به زودی زود از آنچه دارم و دلم میخواهد که داشته باشم
باید دل بکنم، و همه را در شعله ی فراموشی بسوزانم.
تمام واژه ها برایم غریب است
تنهایی و غربت
ریشه های احساسم را بدجور خشکانده،
واژه ای جدید نمی یابم
تا با آن حس مبهم تاریخ لحظه هایم را
معنا کنم و بر نوشته هایم رنگی نو
بپاشم.
دیشب، به اسقبال ستاره ها
در جاده ای تاریک
و به دور از هیاهوی مرده ی شهر رفته بودم،
ترس عجیبی داشتم،
همه جا تاریک بود و تنها در میان انبوه ستارگان
قدم میزدم،
چقدر زیبا بود،
تا به حال آن همه ستاره یک جا ندیده بودم،
ستاره ای را که سالها پیش
برای او برگزیده بودم،
در میان آن همه ستاره ی زیبا
چون نگینی در انگشتری شب برق میزد
و چه با شکوه کمان ابروهایش را
در آن آسمان نقره دوزی شده
به تصویر خیال کشیدم،
عجیب است،
من چه آسان او را در میان آن همه ستاره درخشان در آسمان یافتم،
اما در این زمین خاکی
که تنها ستاره ی درخشانش اوست،
یافتنش اینقدر مشکل است.
چرا خود را از من پنهان میکند،
مگر من چه کرده ام به دل او
که اینچنین از من گریزان است.
میدانم که لحظه ای به دنبال من
نمیگردد،
و مرا چه زود به دفترچه ی خاطراتش سپرده است.
در گذر لحظه ها
هبچ مکثی نیست
و همه چیز سریع تر از آنی که هست
در عبور است
و من تنها تر از همیشه
گوشه ی این دنیای کوچک
به انتظار او که شاید باز آید
در حال ورق زدن
صفحات خطی خطی شده
دفتر عمرم هستم،
تا صفحه ای سفید بیابم
شاید بتوانم تنها عکس او نقاشی کنم
به یاد آن همه گریه
به یاد خنده ی آخر
به یاد بوسه های تو
به یاد آن دم آخر
شکستم من به تنهایی
به لب اما نیاوردم
به یاد گفته های تو
شبی اما نیاسودم
درون قابی از شیشه
به دنبال نگاهی از تو میگشتم
درون بقچه قلبم
دلت را با نگاهم جستجو کردم
یاد آن شبهای سرد
تمام التماس و گریه های من
یاد آن تنها نشستن روی سنگ
نرفته از نگاه خاطرات من
به یاد آور تو آن روزی
که میگفتی به من هر دم
که آغوشت کند گرمم
نرو از پیش من، همدم
بمان در لحظه های من
کنار آتش عشقم
که تو عاشق، منم معشوق
نیم من سردی شهوت
ولی افسوس چه زود رفتی
مرا در من رها کردی
دلم را همچو یک ماهی
از آب دریاها جدا کردی
کنارم سایه ی مرگ است
درون دیده گانم شب
به دنبال تو میگردم
لا به لای آن همه اختر
نمیدانم چرا رفتی، کجا رفتی؟
چرا از من به آسانی گذر کردی
چرا اینجا، در این سرما
مرا با قصه گوی شب رها کردی
ولی اما تو میدانی
که من تنهاترین بودم
من آن عاشق، من آن دیوانه و مجنون
شریک گریه های هر شبت بودم

نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 10:5
ماهها است که در انتظار دیدن تو هستم.از عمق فاصله ها باز گرد و دستهایت را برایم پلی نما و مرا صادقانه در روز و شب زندگی همراهی کم.بیا و اشکهای شبهای سخت جدایی را پایان ببخش.بیا و خوشبختی را با تمام وجود به من هدیه کن.بیا و بدان که چقدر در انتظارت بودم.بازم می نشینم و منتظر می مانم تا روزی از پنجره کوچک قلبم بتابی و به این فراق سخت،پایانی زیبا و تازه بخشی.

نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 11:25
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ، تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ،لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان، که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ٬ لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار، لمس کن لحظه هایم را ، تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم ٬ لمس کن این با تو نبودن ها را ٬ لمس کن.... لمس کن

نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 14:35
در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی وشیرینی خود میگذرد
عشق ها می میرند ...
رنگ ها رنگ دگر می گیرند ...
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست نا خورده به جای می مانند ....!
نویسنده : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 12:25
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد،قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها،پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو مثل آسمانی،مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من،امشب پریشانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر،تشنه باران درمانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری،تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تورا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 18:0

چه زيباست:
بخاطر تو زيستن
براي تو ماندن
به پاي تو سوختن
وچه تلخ و غم انگيز است:
دور از تو بودن
براي تو گريستن
به عشق و دنياي تو نرسيدن
نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
ارسال شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:50
با تو عهدی ميبندم نا گسستنی
فراموش نشدنی
و ماندگار
قلبم را به تو هدیه میدهم
به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم
به تو که روحت را
سرشتت را
عصاره ی وجودت را ميپرستم
و به آن عميقاً عـشق ميـورزم
ای عزیز ستودنی
مهربان ماندنی
نازنین ِ خواستنی
بدان و آگاه باش که من
تو را
هيچگاه
هيچ کجا
هيچ لحظه ای
تنها نخواهم گذاشت
و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد
مطمئن باش

و کلام اخر اینکه"دوستت دارم"تقدیم به ان واز ان ان کسی ست که
"دوستت دارم"اش همیشگی ست و خود می داند که کیست
نویسنده : [ پسر تنها ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
copyright © pesaretanha All right reserved
This Template Designed by
Mehran Rostami Copyright © 2005
Pars Theme